021 3623 5350

ماهنامه پدر مهربان

با ما همراه باشید

رها بود و راهی شد تا بهشت

رها بود و راهی شد تا بهشت

می گویند چشم های قشنگی داشت که از پدرش سعید به ارث برده بود. نگاهش معصوم بود و لبخندش ملیح و آرام. بعد از توصیفاتی که از همسایه هایشان درباره رها شنیدیم، تنها یک تصویر از او در ذهنمان نقش می بست؛ اینکه دخترک درست مثل دسته ی گل بود.

حوالی خط راه آهن تهران ساکن بودند. زندگی شان اگر چه پرمشقت بود، اما می گذشت. صاحب دو فرزند بودند که بدون شک روزنه ای بود از برکت و نگاه خدا بر زندگی شان. سعید به سختی می کوشید تا راحله و دو فرزندشان را از خوراک و پوشاک بی نیاز کند و با همین تلاش بود که زنده بود و امیدوار، اما افسوس که تحت تاثیر دوستان ناباب به دام اعتیاد افتاد.

مرد زحمت کشی بود اما آن قدر ها عزم و اراده نداشت که خودش را و بعد خانواده اش را از این آفت حفظ کند. راحله که فهمید، آن قدر زندگی شان را سیاه دید و عرصه را بر خود تنگ، که فراموش کرد اقلا او باید بماند تا برای فرزندانشان مادری کند! تصمیم سیاهی گرفت و به راه سعید پیوست.

پدر معتاد، مادر معتاد، می مانند دو طفل معصوم که خدا می داند چه ها می کشند در آن خانه آلوده. آن قدر وضعشان مصیبت بار بود که همسایه ها فهمیدند چه بر آن دو فرزند بی پناه می گذرد؛ به بهزیستی اطلاع دادند و آن دو فرزند به آن جا سپرده شدند.

از دست دادن بچه ها برای سعید و مخصوصا راحله درد داشت، اما سبب نشد که از آن منجلاب خود را بیرون بکشند.

بعد از مدتی راحله فهمید که فرزند دیگری در راه دارند؛ کودکی که شاید می توانست حس خفته ی مادری را در وجودش بیدار کند.

رها متولد شد؛ دختری زیبا … درست مثل دسته ی گل. ملیح و آرام … مثل فرشته ها.

آن قدر دوست داشتنی بود و آن قدر با خود امید به ارمغان آورد که راحله و سعید سر پا تر از پیش شدند اما هنوز اراده ترک در آن ها نبود.

روز ها می گذشتند و رها بزرگتر می شد و زیبا تر. وضع مالی سعید اما چنان که پیش بینی می شد وخیم بود و روزهایشان به سختی می گذشت.

فشار بی پولی و اوج زیبایی و معصومیت رها سعید را به فکر شومی انداخت؛ راحله که در جریان قرار گرفت ناراحت شد و ابتدا مخالفت کرد اما فشار بی پولی به حدی بود که بر خلاف میلش پذیرفت.

این شد که دخترک زیبایشان را روز ها به شمال تهران می بردند تا زیبایی و معصومیت نگاه و لبخندش دل ها را رقیق کند و مبلغی در کاسه ی گدایی سعید بیفتد.

آن قدر از نتیجه ی این کار راضی بودند که با جدیت و اهتمام تام مشغولش شدند… جدیتی که هرگز در ترک اعتیاد از خود نشان ندادند! آنچنان پیوسته در سرما و گرما و باران و آفتاب، رها را با خود تا به آن جا کشاندند که دیگر ظرافت رها آن را بر نمی تابید و دخترک پژمرده و بیمار شد.

یک روز راحله سراسیمه به موسسه مان آمد و بر سر و سینه زنان گفت دخترش تب و لرز شدیدی دارد و برای درمانش درخواست پول کرد. موسسه مبلغی را برای رفع مشکلش به او داد اما بعد، دیگر خبری از او نشد.

نگران وضعیت سلامت دخترک، پیگیر او و خانواده اش شدیم و از همسایه هایشان چیزی شنیدیم که تا روز ها تلخی اش از خاطرمان نرفت؛ گفتند طفل معصوم پرپر شد و در تب سوخت و راحله و سعید هم بعد از رها مدتیست از این جا رفته اند و خبری از آن ها نیست.

سوختن رها ما را هم سوزاند؛ خدا می داند دخترک چه کشید! نمی دانیم قبل از برگشتن راحله دخترک مثل فرشته ها بال زد و رفت، یا او به موقع به خانه رسید ولی با سعید تصمیم گرفتند پول را خرج چیزهای دیگرشان کنند!

هر چه که بود، مظلومیت رهای کوچک طعم تلخی داشت که به این سادگی ها خاطرمان را رها نمی کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *