021 3623 5350

ماهنامه پدر مهربان

با ما همراه باشید

ماموران خدا روی زمین

ماموران خدا روی زمین

زندگی شان با سخت کوشی های محمود و قناعت های زن خانه می گذشت.

فرزند معلولی در خانه داشتند که قدری وضعیت اقتصادی خانواده را با مشقت همراه می کرد؛ مشقتی که این اواخر، با فشار ناشی از گرانی ها، بیشتر هم شده بود. یک روز صبح که محمود برای رفتن به محل کار آماده می شد، همسرش را بسیار بدحال دید. دستپاچه و سراسیمه، همسایه صمیمی و ماشین دارشان را خبر کرد و به سرعت زهرا را که هر آن بدحال تر می شد به نزدیک ترین بیمارستان رساندند.

آن جا که بعد از دیدن زهرا، به محمود گفتند سکته کرده و در کماست، دنیا روی سرش آوار شد. روز های سختی را می گذراند؛ دست به دامان دوستان و آشنایان شد تا برای همسرش دعا کنند. بعد از ۴۰ روز بالاخره دعاها نتیجه داد و زهرا به هوش آمد. به هوش آمدنش محمود را چنان خوشحال کرد که انگار از نو متولد شده، اما این خوشحالیِ عمیق چندان هم ماندگار نبود؛ وقتی برای ترخیص به حسابداری رفت، تازه فهمید بین او و دیدن دوباره ی همسرش در خانه، ۴۰ میلیون تومان فاصله است. بیمارستانِ نزدیک خانه شان که آن روز صبح زهرا را شتاب زده به آن منتقل کرده بودند خصوصی بود و هزینه هایش بالا؛ موضوعی که امکان نداشت محمود در این مدت، با آن همه تشویش و پریشان حالی به آن فکر کند.

به هر دری که می توانست زد؛ هرچه پس انداز کرده بود را به میان آورد و از هرکس که می توانست، درخواست قرض کرد. در نتیجه همه این دوندگی ها، ۳۰ میلیون تومان از ۴۰ میلیون جور شد اما هنوز ۱۰ میلیون کم بود؛ مبلغی که اصلا نمی شد نادیده اش بگیرد.

اگر چه امیدی نداشت اما به حسابداری رفت و پرسید که آیا با این ۳۰ ‌میلیون می شود همسرش را مرخص کنند یا نه؟ وقتی که با امتناع بخش مالی مواجه شد، احساس کرد چیزی در او شکست؛ دیگر کمرش خم شده بود… هرچه فکر کرد دید راهی نمانده که نرفته باشد. پاهای سستش او را به طرف نمازخانه ی بیمارستان کشاند. خسته بود؛ هم جسمش که از صبح آن را دوان دوان به این سو و آن سو کشانده بود و هم دل و روحش.

بنده ی خدایی در نمازخانه به نماز ایستاده بود… حال و هوای خوبی داشت؛ قرائتش با صفا بود و محمود را لحظاتی غرق در خود کرد. به خودش آمد و دید واقعا به جز خدا، امیدی برایش نمانده. اشک های تضرع از چشمهایش روان شدند و اندکی دلش را سبک کردند. از جا بلند شد و عزم رفتن به منزل کرد؛ پسر معلولشان در خانه تنها بود.

ترافیک شدید بود؛ شاید به خاطر بارانی که می بارید. هنوز خیلی مانده بود تا به خانه برسد و این، دل نگرانش می کرد. آن قدر در افکار گوناگون و خاکستری اش غرق بود که متوجه صدای راننده که باقیِ کرایه را به طرفش گرفته بود نشد. با تکان بغل دستی اش، نگاه از پنجره گرفت و باقی مانده پول را در جیبش گذاشت.

راننده گفت:«خیلی تو فکری ها عمو!» محمود آهی کشید و ماجرا را تعریف کرد. راننده متاسف شد و شروع کرد به گلایه از گرانی ها و سختی های زندگی. مرد بغل دستی اش اما موسسه «پدر مهربان بقیع» را به او معرفی کرد. محمود باورش نمی شد که مشکلش را می تواند این طور حل کند اما وقتی مرد اطمینان داد که موارد مشابه زیادی را سراغ داشته که مشکلشان همینطور حل شده، با دلی پر از امید شماره ی خیریه را از او گرفت.

بعد از ظهر روز بعد تازه از سرکار به بیمارستان آمده بود تا به زهرا سر بزند که محمدرضا به او زنگ زد؛ همان دوستی که دو سال پیش وقتی گرفتار بود، از محمود قرض گرفته بود. در جواب تماس چند روز قبل محمود که بی جوابش گذاشته بود زنگ می زد.  محمود برایش گفت دچار چه مشکلی شده و قرض می خواهد اما محمدرضا جواب داد که دخترش تا چند ماه دیگر به خانه بخت می رود و درگیر خرید جهیزیه هستند و در فشار. محمود تبریک گفت و با صدایی دردمند و پر از آه خداحافظی کرد.

بعد از صحبت ، سرش را به تکیه گاه صندلی انتظاری که رویش نشسته بود تکیه داد و برای دقایقی چشم هایش را بست. خدا را بابت اتفاق شب گذشته و مواجهه با آن مرد شکر کرد اما برایش آسان نبود برای گرفتن کمک مالی به خیریه مراجعه کند. آرزو کرد کاش باز هم بتواند قرض کند و با تلاش پول را به صاحبش برگرداند.

صدایی از کنار دستش شنید و دستی به دنبال آن بر شانه اش نشست. صدای گرمی بود که می گفت‌: «آقا؟ چند تومن نیاز دارید تا خانومتون رو مرخص کنید؟» چشم هایش را باز کرد؛ در شگفت بود از لطف و کرم خداوند که اینقدر زود جواب بنده های درمانده اش را وقتی از ته دل صدایش می کنند می دهد. صاحب صدا که چهره اش هم مثل صدایش گرم و مهربان بود، خود ، همراه یکی از بیماران بود. بعد از شنیدن مبلغ، گفت که می تواند بخشی از آن را کمک کند. روز بعد از آن بود که محمود به موسسه آمد. مشکلش را که شنیدیم ، هم رنجور شدیم و هم دلگرم؛ رنجور از سختی هایی که کشید و دلگرم از داشتن مردم سخاوتمند و بزرگواری که با این همه مشقت اقتصادی و با وجود مشکلات گوناگونی که خودشان دارند و فکرشان را آشفته کرده، می کوشند تا دیگران را از آشفتگی رها کنند و در سختی ها دستشان را بگیرند. ­­باقی مانده مبلغ مورد نیاز را که به او دادیم، چشم هایش از خوشحالی برق می زد؛ پیدا بود که چقدر همسرش را دوست دارد و البته چقدر هم خدا دوستش دارد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *