021 3623 5350

پایان این امتحان شیرین است اگر نلغزی

خاطره ای از مددجویان خیریه پدر مهربان بقیع

پایان این امتحان شیرین است، اگر نلغزی

پایان این امتحان شیرین است، اگر نلغزی

زندگی خوب و باصفایی داشتند که بعد از به دنیا آمدن کیان، بهاری تر شد. هم بهمن از داشتن همسری مهربان و همراه، خدا را شکر می کرد و هم طوبی از داشتن شوهری خوش چهره و زحمت کش و فرزندی سالم، خرسند بود و از خدا شاکر.

وضعشان خوب بود و نگاه پر برکت خدا، سایه بان زندگی شان. مغازه ای داشتند در بازار پرده فروشان که بهمن در آن جا مشغول به کار و کسب روزی حلال بود.

کیان بزرگ تر می شد و زندگی به کامشان شیرین تر… اما ایام همیشه به این شکل برایشان باقی نماند. گویا در آنچه خدا برایشان مقدر کرده بود، آزمونی سخت پیش رو داشتند؛ آزمونی که می رفت تا درخت زندگی شان را به خزان بنشاند.

مدتی بود که رفتار بهمن تغییر کرده بود؛ شب ها دیر برمی گشت و بی حوصله بود.کمی که گذشت، کیان هم دیگر سهمی از نوازش های پدرش و بازی با او نداشت… . بعد تر، طوبی کم کم احساس مضیقه ی مالی کرد؛ به همین دلیل گمان برد بهمن دچار شکست مالی شده که اینچنین حال و روحش را نابسامان می بیند. چند بار خواست با او گفتگو کند بلکه قوت قلبش دهد اما بهمن راه نمی داد. روز به روز هم چهره زیبایش تکیده تر می شد و تیره تر. این چهره تیره که کنار دیگر تغییراتش قرار گرفت، گمانی را به فکر و دل طوبی راه داد. ابتدا سعی داشت باورش نکند اما چند روز بعد به یقین رسید وقتی که بسته کوچک محکم چسب زده ای را در جیب پیراهن مردش دید.پاهایش که سست شد و چشمانش که سیاهی رفت هیچ، پایه های زندگیشان را هم سست و متزلزل دید و آینده شان را سیاه.

رفته رفته وخامت اوضاع بیشتر شد… بهمن هم که فهمید همسرش می داند، خود را بیشتر شکسته یافت و زندگی شان در ظاهر هم خزان زده شد… حالا دیگر‌ عملا برگ ها و شاخه های نحیف زندگی شان می ریخت و هر آنچه سرمایه داشت می رفت بر باد اعتیاد. اعتیاد هر آنچه سرمایه داشتند به کام خود کشید؛ مغازه شان را از دست دادند، خانه شان را هم، اعتبارشان را هم.

 در همین زمان ها بود که طوبی به موسسه مان آمد تا کمی تجدید روحیه کند و در کلاس های هنری مخصوص بانوان ثبت نام کرد. کمی که گذشت فهمید افراد مبتلا به اعتیاد را که خود متمایل به ترک باشند، تا ترک کامل و برگشتن زندگی خودشان و خانواده شان به یک روال مناسب کمک می کنیم. رفت تا بهمن را راضی کند؛ راضی کردن بهمن اما کار سختی نبود. مرد همسر همراهش را دوست داشت و دلش برای پدری کردن در حق کیانش هم یک ذره شده بود.

وقتی به موسسه آمد و دیدیمش، تمامش خستگی بود و شرم بود و عزم و اراده برای جبران… ما هم کمکش کردیم و توانست. او که بعد از پاک شدن دل در دلش نبود برای خانواده اش جبران کند، وارد شغل موقتی شد تا پول پس انداز کند و پس از مدتی توانست با آنچه پس انداز کرده بود و با گرفتن وامی که از مجموعه درخواست کرده بود تا سر و سامانی به زندگی اش بدهد، وانتی تهیه کند و از آن موقع تا به اکنون، با میوه فروشی سعی دارد لقمه حلال به خانه ببرد. او و طوبی آزمون سخت زندگی شان را با پیروزی پشت سر گذاشتند و حالا بهمن بیش از پیش قدر خانواده اش و حلاوت و آرامش زندگی شان را می داند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *