بایگانی دسته بندی برای خاطرات

آسوده زندگی کن، در آغوش لطف خدا

آسوده زندگی کن، در آغوش لطف خدا

درست یک روز بعد از آنکه حاج آقا جعفری در مسیرش کنار بیمارستان ۱۵ خرداد، با آن ها مواجه شد که در یک چادر زندگی می کردند.  برای اولین بار یکتا و مادرش را دیدیم؛…
ماموران خدا روی زمین

ماموران خدا روی زمین

زندگی شان با سخت کوشی های محمود و قناعت های زن خانه می گذشت. فرزند معلولی در خانه داشتند که قدری وضعیت اقتصادی خانواده را با مشقت همراه می کرد؛ مشقتی که این اواخر، با…
رها بود و راهی شد تا بهشت

رها بود و راهی شد تا بهشت

می گویند چشم های قشنگی داشت که از پدرش سعید به ارث برده بود. نگاهش معصوم بود و لبخندش ملیح و آرام. بعد از توصیفاتی که از همسایه هایشان درباره رها شنیدیم، تنها یک تصویر…
توکلش به خدا، زندگی اش را گرم می کرد

توکلش به خدا، زندگی اش را گرم می کرد

در آن اولین دیدار که برای دریافت کمک به موسسه مراجعه کرده بود فکرش را نمی کردیم زندگی شان این قدر زود سر و سامان به خود ببیند؛ اما او خودش به کمک خدا یقین…
پایان این امتحان شیرین است، اگر نلغزی

پایان این امتحان شیرین است، اگر نلغزی

زندگی خوب و باصفایی داشتند که بعد از به دنیا آمدن کیان، بهاری تر شد. هم بهمن از داشتن همسری مهربان و همراه، خدا را شکر می کرد و هم طوبی از داشتن شوهری خوش…